|
به سه چیز تکیه نکن: غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد. |
سلام به علت مشکلات شخصی یه مدت طولانی نبودم.از تمامی شما عزیزانی که در این مدت به من سر زدید و منو تنها نگذاشتید ممنونم . معذرت میخوام که نتونستم پاسخ محبتهاتون رو بدم. به خاطر امتحانات خودم تا ۱ ماه دیگه هم نیستم.باید منو ببخشید.ولی بهتون قول میدم با شروع تعطیلات تابستانی وب رو فعال کنم و جبران این مدت رو کنم. ممنونم تنها
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:44 توسط تنها
دستانم سرد بود،حضور دستان تو به من آموخت که چگونه باشم و مرا سرشار از امید کرد،من همه چیز را در تو دیدم و تو نه تنها در دلم که در تک تک سلول های بدنم نفوذ کردی و بر تخت وجودم جلوس نموده و پادشاهی سرزمین مرا از آن خود نمودی. من اندوه را گم کردم،غم و تنهایی رفت و هر آنچه از بی حاصلی های زندگی در من بود به سبکی برق و باد گریخت. اگر غنچه های محبت و مهر تو نشکفته بود،من اکنون نبودم. دیگر پس از آن روز فراموش کردم که هستم و پس از آن دیگر هرگز خودم نبودم.تو بودی و من از هرچه آغاز کردم به تو رسیدم،از هر چه گفتم دیدم از تو گفته ام،از هر راهی که رفتم به تو ختم شد. زمان تو شدی و من به تو اندیشیدم و هر آنچه را که در سال های عمرم تا آن روز در خاطر انباشته بودم از دست داده و فراموش کردم.تو آمدی و همه چیز رفت و همه چیزم تو شدی و من فقط و فقط به تو اندیشیدم. «دکتر مهدی فتحی زاده»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:52 توسط تنها |
ای عزیزترین کسم،برایت مینوسم به امید آن که شاید روزی نوشته هایم را بخوانی: ای کسی که ذره ذره وجودم تسخیر شده ی نگاه مهربانت است ای کاش میدانستی در این دنیای عاشقان دختری هست عاشقتر از همه عاشقان،دختری که قلبش به عشق تو میتپد ای کاش میدانستی کیلومترها دورتر از تو دختری هست که با یاد تو زنده است ای کاش میدانستی دختری هست که به شوق دیدن چشمان مهربانت نفس می کشد ای کاش میدانستی دختری هست که برای روز دیدارت لحظه شماری میکند ای کاش میدانستی دختری هست که چشمانش فقط برای دیدن چهره تو بیناست و گوش هایش فقط برای شنیدن صدای تو شنواست ای کاش میدانستی دختری هست که دستانش در آرزوی احساس دستان گرم توست ای کاش میدانستی دختری هست که شیشه عمرش در دست توست ای کاش میدانستی دختری هست که تمام زندگی اش در عکس تو بر روی دیوار اتقش خلاصه می شود ای کاش میدانستی دختری هست که وقتی روزی تو را نبیند با چشمانی خیس به خواب میرود ای کاش میدانستی.... ولی افسوس افسوس که هیچ یک از اینها را نمیدانی وشاید هرگز نفهمی شاید هیچ گاه آن دختر را نبینی،نشناسی و عشقش را درک نکنی اما آن دختر تا ابد با عشق تو زندگی می کند...تا ابد... "تنها"
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:32 توسط تنها |
تو میدانی وهمه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است. تو میدانی و همه میدانند که شکنجه دیدن بخاطر تو، زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی توست که برق امید در چشمان خستهام میدرخشد. و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریههایم احساس میکنم. نمیتوانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کردهام، دریاب ! دریاب ! من ترا دوست دارم، همه زندگیم و همه روزها وشبهای زندگیم، هر لحظه زندگیم بر این دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند، آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است، آینده تو تنها آرزوی من است. "دکتر علی شریعتی" خدایا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:22 توسط تنها |
من پذیرفتم که عشق افسانه است ، این دل درد آشنا دیوانه است ،
می رم شاید فراموشت کنم ، با فراموشی هم آغوشت کنم ،
می روم از رفتن من شاد باش ، از عذاب دیدنم آزاد باش ،
گرچه تو تنها تر از ما می روی ، آرزو دارم ولی عاشق شوی ،
آرزو دارم بفهمی درد را ، تلخی برخوردهای سرد را...
"خیلی جالب است آنهایی که دوستشان داریم دوستمان ندارند و آنهایی که دوستمان
دارند را هیچ وقت دوست نداریم"

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 19:22 توسط |
حرفی ندارم برای گفتن،راهی ندارم برای ماندن! شوقی ندارم برای از عشق نوشتن،جایی ندارم برای رفتن! اینگونه باید بمانم،بسوزم و بسازم با این عشق خیالی! عشقی که آخرش پیداست،زندگی با تو یک رویاست! تقصیر قلبم بود که عاشق شدم تا چشم بر روی هم گذاشتم دیدم که اسیرم! اسیر قلبی که باور نمیکند مرا،حس نمیکند مرا در لحظه های تنهایی اش! هنگام گفتن درد دلهایم صدای مرا نمیشنوی،هنگام اشک رختن ،گونه خیس مرا نمیبینی! مرا باور کن ای عشق،نگذار در خیالم با تو باشم،بگذار همیشه عاشق تو باشم،به حقیقت این عشق ایمان داشته باش.... تقدیم به او که در حسرت دیدارش میسوزم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:45 توسط تنها |
به جرم عاشقی در زندان دلتنگی ها اسیرم به جرم دوست داشتن آخر در اینجا میمیرم لحظه ای گرفتن دستهایت برایم آرزو شده این انتظار زیادیست در این لحظه ها،دیدن چشمهایت از دوردست ها نیز برایم رویا شده به جرم عاشقی محکوم به تحمل این دلتنگی هستم منی که تا به حال جنایتی نکرده بودم اینک در بند و زنجیر فاصله ها گرفتارم لحظه ای حتی در خواب به ملاقات من بیا،شب و روزم یکی شده،روزهایم تاریک و شبهایم قیامت شده! اینجا که هستم تنها صدای تپش قلبم را میشنوم حس میکنم هر روز که میگذرد این تپش ها کمتر میشود همچنان که ثانیه ها آرام و خونسرد در حال گذرند،من در اینجا بی قرار و بی تابم در انتظار روشنایی نشسته ام که از دلتنگی ها رها شوم،خودم را ببینم و امیدوار شوم اگر جرم من عاشقیست ،اعتراف میکنم که مجرمم اگر محکوم به دلتنگی هستم،گناه خویش را میپزیرم سرنوشت برای من حبس ابد بریده است،کار من از کار این دنیا گذشته است من یک عاشقم،دلم را در این راه فدا کرده ام،دوستش دارم،به پایش تا آخر عمر مینشینم، حتی اگر هیچ گاه او را نبینم تو که ز دلم خبر نداری،پس مرا محکوم نکن،به انتظارم ننشین تا آزاد شوم،من تا ابد میخواهم مجرمی باشم که درقلب مهربانت گرفتار باشم تقدیم به آنکه ذره ذره وجودم در حصار چشمان پر از مهر و محبتش است به امید روز دیدار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:24 توسط تنها |
| ||||||