تبليغاتX
رویای من

رویای من

به سه چیز تکیه نکن: غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

عشق یعنی...

عشق یعنی لحظه ی تنها شدن
عشق یعنی واله و شیدا شدن

عشق یعنی مادر و یعنی پدر
عشق یعنی یک نگاه و یک نظر

عشق یعنی چشم به در دوختن
عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی زندگی یعنی بهار
عشق یعنی یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 15:14  توسط تنها  | 

قلبم شکست

نزدیک به سه سال میشه که عشقت در وجودم خونه کرده و قلبم به عشقت میتپه.سه سال از روزی که دیدمت و قلبم لرزید میگذره.سه ساله که شب و روزم رو با یاد نگاهت و شوق دیدارت میگذرونم.سه ساله که همه رویام روز دیدنت شده.

بعد از سه سال حالا که با کلی زحمت و این در اون در تونستم شمارتو پیدا کنم،این طور دلم رو شکستی و قلبم رو زیر پات گذاشتی...

میخوام بدونم چرا حتی بهم فرصت ندادی فقط برای چند ثانیه صحبت کنم؟

چرا حتی با خودت فکر نکردی شاید این کسی که الان یک هفته است خودش رو به آب و آتیش میزنه تا تو گوشیتو برداری و صداتو بشنوه واقعا عاشقت باشه و دوستت داشته باشه؟

پس به احترام عشقش هم که شده دلش رو نشکنی و جوابش رو بدی.

اما واقعا حق من این بود که گوشی رو بدی دست رقیب تا با تمام وجود خورد شدنم رو احساس کنم؟

این جواب عشق من بود؟جواب سه سال عشق پاک و مقدس من اون همه تحقیر و توهین بود؟

خدایا!عدالت تو اینه؟اینه که یکی با تمام وجودش عاشق اون یکی بشه و بعد اون یکی عشقش رو به تمسخر بگیره؟!

با اینکه قلبم شکست ولی هنوزم دوستت دارم و نمیتونم دست از عشقت بکشم.شاید همه حرف هایی که تا امروز از بدیهات شنیدم و باور نکردم واقعیت داشته باشه،شاید واقعا تو اون فرشته ای که من تصور میکردم نبودی،شاید واقعا بد باشی و من خوب ببینمت ولی با همه اینها بازم میخوام دوستت داشته باشم.هیچ وقت از خدا نمیخوام که عشقشت رو از وجودم پاک کنه بلکه از خدا میخوام که تو رو لایق این عشق پاکم کنه.چون من بدون عشق تو میمیرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:15  توسط تنها  | 

برگرد...

حدودا ۱۰ ماهه که این وبلاگ رو آپ نکردم.روزی که این وبلاگ رو ساختم تصمیم داشتم همیشه قشنگترین نوشته ها و احساساتم رو در اینجا بنویسم تا روزی که دیدمش آدرس این وبلاگ رو بدم بهش تا بفهمه چقدر دوسش داشتم و دارم.

احساسم بهش هیچ فرقی نکرده و هنوزم مثل گذشته دوسش دارم ولی نمیدونم چرا حس نوشتن رو از دست دادم.البته من هنوزم براش مینویسم ولی خیلی کمتر.در هرصورت امروز اومدم تا یکبار دیگه از احساسم براش بنویسم.

تو این مدت که ننوشتم خیلی دلم گرفته.انگار که هوای دلم ابری شده و میخواد بباره.

خیلی وقته ندیدمت.تو این مدت خیلی بهت ظلم کردن و خیلی مظلوم بودی.از وقتی که رفتی دیگه توی تلویزیون ندیدمت...

از همون روزی که فکر میکردم شادترین روز زندگیمه چون روز تولدت بود ولی غمگین ترین روز زندگیم شد چون روز رفتنت بود...

تو اون روز اشک های من رو ندیدی.خیلی راحت و بی خیال قید همه چیز رو زدی و رفتی و نگفتی که با رفتنت چه قلب هایی که میشکنه و چه اشک هایی که سرازیر میشه...

میدونم تقصیر تو نبود.تو رو مجبور به رفتن کردن.چون نمیخواستن محبوبیتت رو ببینن.نمیخواستن بیشتر از این هوادار داشته باشی.نمیخواستن بیشتر از این توی دلها جا داشته باشی.آره این رسم روزگاره.و این جمله خیلی درسته که "زندگی مثل بازی شطرنجه.اگر بد بازی کنی میگن بازی بلد نیست و اگر خوب بازی کنی میخوان ماتت کنن" حالا هم همه بسیج شدن تا تو رو مات کنن.خودت میدونی کیا رو میگم.همونایی که باعث رفتنت شدن.همونایی که میخواستن بفرستنت به جایی که دیگه هیچ کس نبینتت.ولی تو مات نشدی چون هنوز توی قلب هوادرات میدرخشی.چون هنوز هوادارایی مثل من داری که هیچ کس نمیتونه جای تو رو توی قلبشون بگیره.شاید با این کارشون کیشت کرده باشن ولی هیچ وقت نمیتونن ماتت کنن.من مطئنم که نمیتونن چون بهت ایمان دارم.ایمان دارم که برمیگردی.برمیگردی و محبوبتر از قبل میشی.برمیگردی و یه خاری توی چشم دشمنات میشی.و اون روز، روزیه که دشمنات رسوا میشن و دستشون برای همه رو میشه.مطمئن باش ماه همیشه پشت ابر نمیمونه.

اونا رفتنی هستن،نه تو.تو موندنی هستی.تو توی قلب هوادرات میمونی حتی اگه نباشی.

دلم برای نگاه هات که شیطنت ازش میبارید تنگ شده.ای کاش میدونستی چه حال و روزی دارم.ای کاش زودتر برگردی چون طاقت من داره تموم میشه.

برگرد...برگرد و یه مرحمی برای دل خسته و رنجورم باش.

فقط برگرد.همین

پ.ن:الان متوجه شدم دیروز تولد یک سالگی این وبلاگ بوده.این یکسال که وبلاگ چندان موفق و پربار نبود.ایشالله سالهای بعدی موفق بشه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 14:43  توسط تنها  | 

همه چیز را در تو دیدم

 

دستانم سرد بود،حضور دستان تو به من آموخت که چگونه باشم و مرا سرشار از امید کرد،من همه چیز را در تو دیدم و تو نه تنها در دلم که در تک تک سلول های بدنم نفوذ کردی و بر تخت وجودم جلوس نموده و پادشاهی سرزمین مرا از آن خود نمودی.

من اندوه را گم کردم،غم و تنهایی رفت و هر آنچه از بی حاصلی های زندگی در من بود به سبکی برق و باد گریخت.

اگر غنچه های محبت و مهر تو نشکفته بود،من اکنون نبودم.

دیگر پس از آن روز فراموش کردم که هستم و پس از آن دیگر هرگز خودم نبودم.تو بودی و من از هرچه آغاز کردم به تو رسیدم،از هر چه گفتم دیدم از تو گفته ام،از هر راهی که رفتم به تو ختم شد.

زمان تو شدی و من به تو اندیشیدم و هر آنچه را که در سال های عمرم تا آن روز در خاطر انباشته بودم از دست داده و فراموش کردم.تو آمدی و همه چیز رفت و همه چیزم تو شدی و من فقط و فقط به تو اندیشیدم.

«دکتر مهدی فتحی زاده»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:52  توسط تنها  | 

ای کاش میدانستی...

ای عزیزترین کسم،برایت مینوسم به امید آن که شاید روزی نوشته هایم را بخوانی:

ای کسی که ذره ذره وجودم تسخیر شده ی نگاه مهربانت است

ای کاش میدانستی در این دنیای عاشقان دختری هست عاشقتر از همه عاشقان،دختری که قلبش به عشق تو میتپد

ای کاش میدانستی کیلومترها دورتر از تو دختری هست که با یاد تو زنده است

ای کاش میدانستی دختری هست که به شوق دیدن چشمان مهربانت نفس می کشد

ای کاش میدانستی دختری هست که برای روز دیدارت لحظه شماری میکند

ای کاش میدانستی دختری هست که چشمانش فقط برای دیدن چهره تو بیناست و گوش هایش فقط برای شنیدن صدای تو شنواست

ای کاش میدانستی دختری هست که دستانش در آرزوی احساس دستان گرم توست

ای کاش میدانستی دختری هست که شیشه عمرش در دست توست

ای کاش میدانستی دختری هست که تمام زندگی اش در عکس تو بر روی دیوار اتقش خلاصه می شود

ای کاش میدانستی دختری هست که وقتی روزی تو را نبیند با چشمانی خیس به خواب میرود

ای کاش میدانستی....

ولی افسوس

افسوس که هیچ یک از اینها را نمیدانی وشاید هرگز نفهمی

شاید هیچ گاه آن دختر را نبینی،نشناسی و عشقش را درک نکنی

اما آن دختر تا ابد با عشق تو زندگی می کند...تا ابد...

"تنها"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:32  توسط تنها  | 

تو میدانی...

تو میدانی وهمه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.

تو میدانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو، زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ من است.

از شادی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می­درخشد. و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه­هایم احساس می­کنم.

نمی­توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده­ام، دریاب ! دریاب !

من ترا دوست دارم، همه زندگیم و همه روزها وشبهای زندگیم، ‌هر لحظه زندگیم بر این دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،‌

آزادی تو مذهب من است،

خوشبختی تو عشق من است،

آینده تو تنها آرزوی من است.

"دکتر علی شریعتی"

خدایا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:22  توسط تنها  | 

آرزو دارم ولی عاشق شوی

من پذیرفتم که عشق افسانه است ، این دل درد آشنا دیوانه است ، 

می رم شاید فراموشت کنم ، با فراموشی هم آغوشت کنم ،

می روم از رفتن من شاد باش ، از عذاب دیدنم آزاد باش ،

گرچه تو تنها تر از ما می روی ، آرزو دارم ولی عاشق شوی ،

آرزو دارم بفهمی درد را ، تلخی برخوردهای سرد را...

"خیلی جالب است آنهایی که دوستشان داریم دوستمان ندارند و آنهایی که دوستمان

دارند را هیچ وقت دوست نداریم"

من تنها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 19:22  توسط تنها  | 

حقیقت عشق

حرفی ندارم برای گفتن،راهی ندارم برای ماندن!

شوقی ندارم برای از عشق نوشتن،جایی ندارم برای رفتن!

اینگونه باید بمانم،بسوزم و بسازم با این عشق خیالی!

عشقی که آخرش پیداست،زندگی با تو یک رویاست!

تقصیر قلبم بود که عاشق شدم تا چشم بر روی هم گذاشتم دیدم که اسیرم!

اسیر قلبی که باور نمیکند مرا،حس نمیکند مرا در لحظه های تنهایی اش!

هنگام گفتن درد دلهایم صدای مرا نمیشنوی،هنگام اشک رختن ،گونه خیس مرا نمیبینی!

مرا باور کن ای عشق،نگذار در خیالم با تو باشم،بگذار همیشه عاشق تو باشم،به حقیقت این عشق ایمان داشته باش....

تقدیم به او که در حسرت دیدارش میسوزم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:45  توسط تنها  | 

حبس ابد

 به جرم عاشقی در زندان دلتنگی ها اسیرم

به جرم دوست داشتن آخر در اینجا میمیرم

لحظه ای گرفتن دستهایت برایم آرزو شده

این انتظار زیادیست در این لحظه ها،دیدن چشمهایت از دوردست ها نیز برایم رویا شده

به جرم عاشقی محکوم به تحمل این دلتنگی هستم

منی که تا به حال جنایتی نکرده بودم اینک در بند و زنجیر فاصله ها گرفتارم

لحظه ای حتی در خواب به ملاقات من بیا،شب و روزم یکی شده،روزهایم تاریک و شبهایم قیامت شده!

اینجا که هستم تنها صدای تپش قلبم را میشنوم

حس میکنم هر روز که میگذرد این تپش ها کمتر میشود

همچنان که ثانیه ها آرام و خونسرد در حال گذرند،من در اینجا بی قرار و بی تابم

در انتظار روشنایی نشسته ام که از دلتنگی ها رها شوم،خودم را ببینم و امیدوار شوم

اگر جرم من عاشقیست ،اعتراف میکنم که مجرمم

اگر محکوم به دلتنگی هستم،گناه خویش را میپزیرم

سرنوشت برای من حبس ابد بریده است،کار من از کار این دنیا گذشته است

من یک عاشقم،دلم را در این راه فدا کرده ام،دوستش دارم،به پایش تا آخر عمر مینشینم، حتی اگر هیچ گاه او را نبینم

تو که ز دلم خبر نداری،پس مرا محکوم نکن،به انتظارم ننشین تا آزاد شوم،من تا ابد میخواهم مجرمی باشم که درقلب مهربانت گرفتار باشم

تقدیم به آنکه ذره ذره وجودم در حصار چشمان پر از مهر و محبتش است

به امید روز دیدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:24  توسط تنها  |